چهارشنبه ٠١ آذر ١٣٩٦
سایت های مرتبط
 
آمار بازدید
 بازدید این صفحه : 2553
 بازدید امروز : 369
 کل بازدید : 428722
 بازدیدکنندگان آنلاين : 4
 زمان بازدید : 0/1876
اوقات شرعی بشاگرد
خاطرات

داستان باور نکردنی

از حاجی پرسیدم برای اولین بار کجا نام بشاگرد را شنیدید و متوجه شدید که در ایران منطقه‌ای به این نام وجود دارد؟ ایشان در پاسخ گفت: «سال 61 بود. پس از 15 روز که در خط بودیم، خسته و کوفته پشت خط آمدیم. بچه‌های جبهه دور هم جمع شده بودند که حاج آقا ملکشاهی راجع به منطقه بشاگرد صحبت کرد و در مورد فقر آن‌ها مطالب بسیار عجیبی نقل نمود. تصور من این بود که بچه‌ها خسته‌اند و حاج آقا هم می‌خواهند بچه‌ها را سرگرم کنند، تا شب به پایان برسد. لذا به دوستانم گفتم حاجی یک داستانی می‌گوید که به عقل جور در نمی‌آید! من که می‌روم بخوابم. فردا صبح حاج آقا ملکشاهی به من گفت: عبدا... این چه کاری بود دیشب کردی؟ گفتم آخه مگر ممکن است؟ شاه ملعون بود و مال مردم را خورد، گور پدر شاه. ولی مگر می‌شود مردمی وضع غذا و لباسشان این باشد که شما می‌گویی. گفت قبول نداری بیا برو ببین. این بود که یک اکیپ 35 نفره تشکیل دادند تا به بشاگرد بیاییم و این منطقه را شناسایی کنیم که خود قصه مفصلی دارد.»

سید محمدرضا مهاجر

مهاجر تنها

مدتها بود حاجی قول داده بود داستان اولین سفر خود به بشاگرد را برایم نقل کند. یک روز فرصتی پیش آمد ایشان گفت:
«سال 65 به‌عنوان سرپرست یک اکیپ 35 نفره قرار شد بشاگرد را بررسی کنیم. از تهران به میناب آمدیم و در هلال احمر مستقر شدیم. من و آقای سلمان اسدی‌نیا برای تهیه کنسرو برای استفاده در سفر رفتیم. وقتی برگشتیم دیدیم افراد اکیپ نامه‌ای نوشته‌اند و عذر خواهی کرده‌اند که ادامه راه خطرناک است و ما رفتیم. شما اگر مایل هستید تنهایی سفر را ادامه بدهید. من و آقای اسدی‌نیا و یک نفر برادر روحانی، سفر را ادامه دادیم. نه راهنما داشتیم و نه نقشه. همان روز حرکت کردیم. جاده هم که نبود، از همان کف رودخانه می‌رفتیم. ماشین آقای اسدی‌نیا «لندرور» بود و جلو می‌رفت و من هم به دنبال ایشان حرکت می‌کردم. همان شب اول همدیگر را گم کردیم. ماشین را گذاشتم و با آن برادر روحانی به دنبال آقای اسدی‌نیا گشتیم. بر اساس آنچه در داستان‌ها خوانده بودم کنار جاده سنگ می‌گذاشتم که در بازگشت ماشین را پیدا کنم. همان شب گرفتار قاچاقچیان شدیم. ولی چون اسلحه را در ماشین جاسازی کرده بودم و آنها هم دیدند ما مسلح نیستیم و برایشان خطری نداریم و برای خدمت به مردم بشاگرد آمده‌ایم، کمکمان کردند و آقای اسدی‌نیا را پیدا کردیم. آن شب را در کپر قاچاقچیان خوابیدم. اولین بار بود که کپر می‌دیدم. صبح یک نفر از آنها ما را به سندرک رساند. شب شده بود. در سندرک ماندیم. در آنجا بود که با فردی به نام اباصلت آشنا شدیم. سه شرط برای راهنمایی ما گذاشت. ما هم پذیرفتیم. دو سه روز با ماشین رفتیم تا به سردشت رسیدیم. دیگر امکان رفتن با ماشین نبود. اباصلت شتر برایمان کرایه کرد، ماهم شترسواری بلد نبودیم، از پادرد دادمان درآمد و ناگزیر پیاده راه را ادامه دادیم تا به یک روستا رسیدیم و الاغ کرایه کردیم و مابقی سفر را با الاغ رفتیم. 45 روز در منطقه بودیم و تقریبا یک سیصدم منطقه را بررسی کردیم و به تهران بازگشتیم و فیلم و اسلاید و گزارش‌ها را ارائه کردیم. قرار شد در خدمت کمیته امداد، کار در منطقه را شروع کنیم.»

سید محمدرضا مهاجر

ماموریت بی پایان

از حاجی پرسیدم پس از سفر 45 روزه، شما به عنوان مسئول کمیته امداد بشاگرد به منطقه می‌آیید و کار را شروع می‌کنید، چرا قرار شد کمیته امداد در منطقه فعالیت کند و چی شد که شما انتخاب شدید؟
ایشان گفت: «در طول 45 روز که در منطقه بودیم یک‌سری عکس و اسلاید گرفتیم و مصمم شدیم صدای این شیعیان مظلوم و محروم را به گوش مسئولین برسانیم. در آن زمان حاج آقا عسگر اولادی وزیر بازرگانی بودند و استان هرمزگان نیز چهار وزیر معین داشت. گزارش سفر را خدمت آقای عسگر اولادی ارائه نمودم. ایشان جلسه‌ای تشکیل دادند و ما را دعوت کردند به آن جلسه. وقتی عکس‌ها و اسلایدها را به ایشان دادم خیلی گریه کردند، خیلی متاثر شدند. با هلی‌کوپتر به منطقه آمدند و با توجه به وضعیت خاص منطقه، تصمیم بر آن شد که کار از طریق کمیته امداد آغاز شود. در ابتدا جناب آقای اسدی‌نیا به‌عنوان مسئول کمیته به منطقه بشاگرد آمدند، اما متاسفانه ده یا پانزده روز بیشتر نماندند و برگشتند. حاج آقا عسگر اولادی با توجه به رهنمود حضرت امام (ره) مسئولیت را به گردن من گذاشتند و قرار شد به مدت دو سال در منطقه باشم که آن دو سال شد، این همه سال که در خدمت عزیزان بشاگردی هستیم.»

سید محمدرضا مهاجر

مسافری از قافله امداد

سال 61 اولین سفری که حاجی به بشاگرد رفت، مبتلا به مالاریا شد.
دکترها در تهران تشخیص نمی‌دادند. اول در بیمارستان لبافی‌نژاد و بعد هم در بیمارستان بوعلی بستری بود. یک روز دکتر عاصفی پرسید این مریض کجا بوده؟ گفتم بشاگرد بوده و توضیحات لازم را دادم. گفت 24 ساعت هیچ دارویی نخورد و پس از آن یک آزمایش مخصوص گرفت و متوجه شد حاجی مالاریا دارد. آن روزها حاجی خیلی اذیت شد. تب او روی 41 درجه بود! ساعت 12شب بود رفتم بیمارستان دیدم از زور تب از تخت پایین آمده و شکمش را گذاشته روی موزاییک‌های کف بیمارستان. در همان ایام در جبهه عملیاتی شده بود و قرار بود مجروحین را بیاورند، آن بیمارستان. با چنین حال و وضعیتی، حاجی می‌گفت تخت مرا به مجروحین بدهید.
حاجی قول داده بود که برگردد به بشاگرد. چون تاخیر شده بود، دو نفر از بشاگرد آمده بودند تهران و در ترمینال به یک راننده گفته بودند می‌خواهیم برویم خانه حاجی والی. از قضا راننده از بچه‌های مسجد محل درآمده بود و گفته بود یک والی می‌شناسم و آورده بود آنها را اینجا. حاجی هم به خانه منتقل شده بود. ولی همچنان بیمار بود. آن دو نفر چند روزی ماندند و قرار شد من همراه آنها به بشاگرد بروم. وقتی به بشاگرد رفتم آنجا بود که متوجه شدم حاجی چه زجری کشیده و چرا به مالاریا مبتلا شده است. در همین سفر بود که تصمیم گرفتم کردستان را رها کنم و در کنار حاجی در بشاگرد باشم.

امیر والی

چرا بشاگرد؟

از حاجی سوال کردم چه چیزی باعث شد که شما پس از اولین سفری که به منطقه داشتید تصمیم جدی بگیرید که در خدمت مردم بشاگرد باشید.
ایشان این‌گونه پاسخ دادند:
«فکر می‌کنم اول شیعه بودن مردم بشاگرد بود. چون در آن زمان کردستان بودم و می‌دیدم که برادران اهل سنت چه امکاناتی دارند، اما اینجا شیعیان گرفتار و محرومند. دوم فقر بیش از حد اینها و سوم نگاه‌های امیدوار اینها بود. در نگاهشان می‌خواندم که منتظر هستند برایشان کاری انجام شود و چهارم اطاعت از امر حضرت امام (ره) که فرمودند: برای شیعیان بشاگرد بایستی کاری کرد، هرکس قدماً و قلماً برای آنجا کار کند ما دعایش می‌کنیم. یاران خوبی برای آقا امام زمان در آینده خواهیم داشت.» امام بسیار به بشاگرد علاقه داشتند. آقای عسگر اولادی می‌گفتند هر بار خدمت امام می‌رسم می‌پرسند از بشاگرد چه خبر؟ مجموع اینها باعث شد که من عمر خودم و برادرانم را در اینجا بگذارم و به این مردم خدمت کنم.»

سید محمدرضا مهاجر

مرد عمل

ایشان کارمند بانک صادرات بودند، اما به محض پیروزی انقلاب اسلامی بانک را رها کردند و به‌عنوان یک سرباز و بسیجی و از پیروان و دوستداران جدی امام خمینی«ره» مدتها در کردستان تلاش کردند. آن هم زمانی که کردستان واقعا پر از خطر، شر، گرفتاری و دردسر بود. فرصتی پیش آمد تا با ایشان آشنا شویم، در فکر و ذهن ما هم نبود، واقعا هدایت الهی بود. چون ما در بشاگرد به‌وسیله بعضی از برادران عبور کرده بودیم، اما تصور اینکه هم بشاگرد را بشناسیم و هم بتوانیم به داد آنها برسیم برای ما غیرممکن بود. من یادم هست که اگر می‌خواستیم از میناب تا انگهران که اول بشاگرد است یک خاور جنس ببریم، چهار روز طول می‌کشید. تازه باید چند برابر ارزش خود جنس پول می‌دادیم. حاج عبدا... والی رفت بشاگرد و با بیل و کلنگ شروع کرد به جاده‌سازی. اگر می‌خواستند با بیل و کلنگ ادامه دهند شاید صدها سال طول می‌کشید، اما همت عالی والی، آن روحیه بزرگ ایشان، روابط عمومی قوی ایشان، باعث شد که با مردم، اصناف، گروه‌ها، دانشگاهیان و مسئولین ارتباط برقرار کنند و کمیته امداد هم کمک کرد و آن بیل و کلنگ‌ها تبدیل شد به لودرها و بولدزرها.
اولین کاری که می‌توانست برای بشاگردی‌ها حیاتی باشد، جاده بود. والی حدود 900 کیلومتر جاده زد. همه جا را باز کرد. همان راهی که حدود 10روز باید با شتر و قاطر می‌رفتیم، الان با سه الی چهار ساعت می‌شود از میناب رفت. آن هم نه به انگهران بلکه به خمینی‌شهر که فاصله زیادی با انگهران دارد.

سیدرضا نیری

بشاگرد دیروز

در سفری که به بشاگرد رفته بودم از حاج عبدا... خواستم از گذشته بشاگرد بگوید. گفت بهتر است بروید از خود بشاگردیها سوال کنید. گفتم دوست دارم از زبان شما بشنوم. ایشان گفت:
«بشاگرد راه نداشت. عموما با شتر رفت و آمد می‌کردند. چند روز در راه بودند، مدتها با بچه‌ها کار کردیم تا توانستیم برای مقر کمیته امداد یک راه دست‌ساز باز کنیم. از خمینی‌شهر تا میناب حدود هفده ساعت راه بود. اگر در راه توقف هم داشتی، به این هفده ساعت اضافه می‌شد. آرزوی بچه‌ها این بود که موقع رانندگی از دنده دو بروند دنده سه. اما امروز اگر شما صبحانه را در میناب بخورید، ناهار را می‌توانید در خمینی‌شهر باشید، با بریدن میلی متر، میلی متر کوهها و زحمت طاقت فرسای بچه‌ها این راه درست شده است. بیش از سه سال برق نداشتیم و بچه‌ها نمی‌توانستند مواد غذایی مثل پروتئین و گوشت بیاورند اینجا، بخورند. بنابراین هر پانزده روز به نوبت می‌فرستادمشان شهر که یکی دو بار غذا بخورند تا مبادا بدنشان کمبود مواد غذایی پیدا کند و دچار سوء تغذیه شوند.
وقتی بیمار می‌شدند، در راه رساندن به شهر جهت درمان می‌مردند. شاید نسل امروز بشاگرد حتی جوان‌هایی که در مدارس شبانه‌روزی خودمان درس می‌خواندند، این حرفها را باور نکنند اما این عین واقعیت است. بروند از پدرانشان بپرسند. من فکر می‌کنم بشاگرد دیروز، صد و هشتاد درجه زیر صفر بود؛ اما بشاگرد امروز نزدیک به صفر رسیده و خیلی جاها هم چندین درجه بالای صفر و این بهترین تعبیری است که می‌شود در مورد بشاگرد دیروز و امروز داشت.»

مختار پورولی

انسان نورانی

خداوند به من توفیق داد در سال 1365 هنگامی که وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی بودم و به استان هرمزگان سفر کرده بودم، سفری را به منطقه بشاگرد داشته باشم که آن روز اصلا امکان ارتباط زمینی نبود و توسط هلی‌کوپتر در 6 یا 7 نقطه بشاگرد از جمله همین «گوهران» توقف کردم. در کپرها نزد مردم خوب و در کوچه و بازار با مردم صحبت کردم و واقعا زخمی که از محرومیت آنجا به روح من نهاده شد، همچنان پابرجاست. اما در آن روزگار یک انسان نورانی، یک انسان پرنشاط و پر ایمان ما را در بشاگرد راهنمایی می‌کرد، اطلاعات لازم را می‌داد، ما را به نقاط مخصوص می‌برد. نام او عبدا... والی بود. انسان بزرگواری که بیش از ما دردمندانه برای خدمت به این مردم خوب و صاحب این فرهنگ والا خود را وقف کرده بود. عبدا... والی در آن روز جوان بود، انسانی بود که زندگی را در تهران رها کرده بود و در خدمت کمیته امداد به این منطقه آمده بود تا در حد توان خود به شما مردم بزرگوار خدمت کند و انصاف باید داد که نقش کمیته امداد و به‌خصوص نقش مرحوم والی در پیشرفت امور بشاگرد فوق العاده تاثیرگذار بود و امروز هنگامی من در خدمت شما هستم که این عزیز بزرگوار که چندین سال در کنار شما بود، به جوار رحمت حق رفته است. مطمئن هستم که نتیجه خدمات و زحمات او را خداوند با رحمت و عنایات واسعه خود به او خواهد داد و نیز تبریک می‌گوییم به برادر بزرگوارش که این توفیق را داشت که پا در جای پای برادر عزیزش بگذارد و افتخار خدمت به شما را به نام خاندان والی ادامه دهد و برای این برادر عزیز نیز آرزوی موفقیت می‌کنم.

سخنرانی سید محمد خاتمی رییس جمهور در جمع بشاگردی‌ها

شکست طلسم بشاگرد

حاج عبدا... با همتی الهی و جهادی جوانمردانه، راه دشوار خدمتگزاری در آن منطقه محروم را پیمود. ایشان در بشاگرد زیر چادر زندگی می‌کرد و با حداقل امکانات امور عمرانی و انسانی آنجا را دنبال می‌نمود. بعد از مراجعت از بشاگرد وقتی به والی گفتم شما چه نیازی دارید؟ گفت: اگر یک بولدزر به ما بدهید، آن را به یک هلی‌کوپتر می‌بندم و با آن به آخر بشاگرد می‌روم و از همان‌جا، جاده‌ای برای مردم این منطقه درست می‌کنم. آنچنان این کلمات را با شور و احساس بیان می‌کرد که واقعا هر شنونده‌ای را تحت تاثیر قرار می‌داد. به هر حال بعد از مدتی از برکات این سفر، هیاتی به نام هیات خدمتگزاران بشاگرد از افراد متدین، خیر و تاجر تشکیل شد و هرکدام تعهداتی را تقبل کردند که از جمله آن تعهدات، تهیه یک دستگاه لودر، یک دستگاه گریدر و یک دستگاه بولدزر بود که خوشبختانه تماما تهیه و ارسال شد.
جالب است بدانید این شو ر و حرکت حاج عبدا... والی در زمانی بود که بعضی از مسئولین منطقه‌ای معتقد بودند «طلسم بشاگرد» با یک هجوم تجهیزات و امکانات همانند جنگ شکسته خواهد شد و تا این حرکت عظیم نباشد کاری در بشاگرد انجام نخواهد شد. اما حاج عبدا... والی یقین داشت که در این حرکت مقدس خدا به او کمک می‌کند و همین‌طور هم بود و خدا، هم از نظر معنوی و هم از بعد مادی کمک کرد.

محسن صراف زاده

امین مردم

بالاترین و بهترین بهره‌وری را حاجی از کمک‌های مردمی و خیرین داشت. رشته من مدیریت صنعتی است و به این مسائل آشنا هستم. نمی‌شود گفت: بهره‌وری صد درصد است، چون در هیچ کجای دنیا بهره‌وری صد درصد نیست، اما می‌توان گفت از پول‌هایی که به بشاگرد می‌آمد، حاجی به نحو احسن استفاده می‌کرد.
به اتفاق یکی از مهندسین مشاور که در تهران نظارت طرح‌های مهم را به عهده داشت به بشاگرد رفتیم. او را به مسجد خمینی‌شهر بردم و پرسیدم به نظر شما ساختمان این مسجد چگونه است؟
مدتی بررسی کرد و جاهای مختلف مسجد را دید و بعد گفت: ما مشاورین پول از مردم می‌گیریم که به کار خودشان ایراد بگیریم، ولی من هرچه امروز این مسجد را بررسی کردم تا یک ایراد فنی به مسجد بگیرم، دیدم ایرادی وارد نیست.

سیدمهدی طباطبایی‌پور

مهمان نوازی

در یکی از سفرهای تبلیغی به بشاگرد در راه بازگشت آمدم به میناب. حاجی هم می‌خواست بیاید به تهران، البته با ماشین. چون مقداری میوه‌های باغ‌های بشاگرد را می‌خواست به تهران بیاورد. توفیق یارمان شد و شدیم همسفر حاجی. نزدیکی‌های غروب بود که حاجی آماده حرکت شد، اما رای حاجی را زدم و گفتم رانندگی در شب درست نیست و ... سحر حرکت کنیم بهتر است، حاجی هم قبول کرد. نماز مغرب و عشاء را خواندیم و بعد از شام گعده همیشگی ما با حاجی شروع شد. صحبت‌های جدی و شوخی رد و بدل می‌شد. در بین صحبت‌ها من از روی مزاح و شوخی به حاج محمود گفتم، شنیدم کله پاچه انبار کردی. حاج محمود جواب داد درست به عرضتان رسانده‌اند. حدود 12 شب بود که رفتیم برای خواب و صبح هم همه با صدای دلنشین اذان حاج عبدا... از خواب بیدار شدیم و نماز جماعتی خواندیم و توسلی پیدا کردیم و به حاجی گفتم حاج عبدا... من آماده‌ام برویم.
حاجی گفت عجله نکن. دست مرا گرفت و رفتیم داخل اطاق ایشان. دیدم سفره صبحانه را انداخته‌اند. تا نشستیم دیدم کله پاچه را آوردند و در کنار حاج عبدا... و حاج محمود آن هم با رعایت آداب خاص کله خوری، کله را خوردیم. واقعا، در کنار حاجی حتی صبحانه خوردن هم ارزش داشت، اما چند دقیقه نکشید که این لذت زهرمارم شد. چون متوجه شدم دیشب حاج عبدا... متوجه شوخی من شده که گفتم شنیدم که کله پاچه انبار کردید و شب تا صبح بیدار مانده و کله پاچه را پخته است. همه می‌دانند حاجی بسیار بامحبت و مهمان‌نواز بود، اما فکر این یکی را نکرده بودم. وقتی می‌خواستیم حرکت کنیم گفتم: حاجی شما دیشب تا صبح نخوابیدی، یک موقع پشت ماشین خوابت می‌بره. گفت: خیالت راحت باشه. خدا لطفی کرده تا پشت فرمان هستم خوابم نمی‌بره. راه افتادیم. مقدار زیادی از راه را بیدار بودم، اما نزدیکی‌های قم خوابم برد. در حال خواب و بیداری بودم که حاجی ماشین را کناری پارک کرد، پیاده شده و با آبی که داشت تجدید وضو کرد. وقتی پشت فرمان نشست برنامه تهجد و شب زنده‌داری را آغاز کرد. به قم که رسیدیم هر چه اصرار کردم چند ساعتی در منزل ما بماند قبول نکرد و گفت: دخترم منتظرم است. بعدها فهمیدم که چه علاقه وافری به دخترش دارد.

سید مرتضی هرندی

مردی از تبار بهار

والی وقتی به بشاگرد آمد هنوز گرد و خاک کردستان روی تنش بود. خستگی در وجودش بود، اما خسته نبود. چندین بیماری داشت ولی هیچ وقت او را مریض نمی‌دیدید. چندین بار آقای نیری معاونت خودش را به حاج عبدا... پیشنهاد کرد. در همین اواخر معاونت پشتیبانی را پیشنهاد داد، اما حاجی حاضر نبود بشاگرد را رها کند، بیاید تهران در کنار خانه و خانواده. حتی حاضر نشد خانه 60 یا 70 متری خود را عوض کند. همان‌گونه که حاضر نشد افکار خودش را عوض کند. خیلی‌ها  عوض شدند، اما حاجی والی همان حاجی والی سال 61 بود که برای اولین بار به بشاگرد آمد. والی، انسانی تمام عیار بود و باید به جامعه اسلامی به‌ویژه مدیران معرفی شوند.

عبدالمجید مرادی‌نسب

صولت حیدری

شنیده بودم که حاجی با کسی رودربایستی ندارد و آنچه را حق بداند می‌گوید. از کسی هم پروا و ترسی ندارد، اما به قول معروف شنیدن کی بود مانند دیدن! سال 79 بود که رفته بودم بشاگرد. در دبیرستان برنامه سخنرانی بود و قرار شد ما هم شرکت کنیم. یکی از یاران دیرین حاجی که سالیان سالیان است در کنار ایشان خدمت می‌کند، پشت فرمان ماشین نشست و رفتیم به دبیرستان. در بازگشت وقتی از حیاط دبیرستان خارج می‌شدیم بدنه ماشین به درب حیاط برخورد کرد و مختصر خسارتی به بدنه ماشین وارد شد. شب برای نماز مغرب و عشاء به مسجد رفتیم. پس از نماز حاج عبدا... ایشان را صدا زد و گفت شنیدم ماشین را به درب مدرسه کوبیده‌ای. فردا صبح به موتوری مراجعه کن تا تعیین خسارت کنند و خسارت را پرداخت کن.
واقعا تعجب کردم. تازه ایشان می‌گفت چون الان مهمان داریم و شما هم در کنار من بودید حاجی ملاحظه کرد و الا از این تندتر برخورد می‌کرد. خدا رحمتش کند، کارگزار واقعی علوی بود.

سید محمدباقر مهاجر

عاشق مردم بشاگرد

حاجی واقعا عاشق مردم بشاگرد بود. با آن‌ها همانند یک پدر معاشرت می‌کرد. با لهجه خودشان با آن‌ها صحبت می‌کرد. و از همه مهم‌تر توان دیدن گرسنگی و فقر آنان را نداشت.
ماه رمضان بود، شب خسته و کوفته از مناطق دوردست بشاگرد برگشته بود، حاضر نبود افطار کند. گفتم حاجی چی شده، چرا این‌قدر ناراحتی؟ در پاسخ گفت رفتم در یک روستا (متاسفانه نام روستا یادم رفته) دیدم با نان و پیاز افطار می‌کنند. تا یک افطاری مناسب برای آن‌ها نبرم نمی‌توانم افطار کنم. همه مشغول شدند، مقداری غذای مناسب آماده کردند و با چند وانت راهی آن روستا شدند. آن موقع بود که دیدم حاجی آسوده شد.

محمود بکتاشیان (مهدوی)

مدیر موفق

حاجی وقتی کسی را جذب می‌کرد و امکانات در اختیارش می‌گذاشت کاملا به کار او نظارت داشت. از روز اول تا آخر، او را رها نمی‌کرد. حتی بر حوزه علمیه هم نظارت می‌کرد. یک روز رفته بود حوزه و دیده بود وضع نظم و نظافت حجره‌ها مطلوب نیست. اساتید حوزه را خواسته بود و برخورد کرده بود. آن دو بنده خدا که مسئول مستقیم بچه‌ها نبودند، در آن زمان من مدیر حوزه بودم، اما به اصطلاح به در می‌گفت که دیوار بشنود. البته بعدا مرا هم خواست و تذکر داد.

سیدمهدی لواسانی

مرد آسمانی

یک کتاب دعا همیشه در دستشان بود با یک تسبیح. در حین کار کردن هم فرصتهایی که پیش می‌آمد قرآن می‌خواند. در این اواخر با این که بیماری قندشان شدید شده بود، نماز شبشان ترک نمی‌شد. یک بار چند نفر از کمیته امداد مرکز همراه با مدیر کل  آمده بودند بشاگرد. موقع برگشت آن‌ها را بردیم بندرعباس. پروازشان به‌علت خرابی هوا از 9:30 شب به ساعت 3 نیمه شب افتاد. آن‌ها که سوار هواپیما شدند به میناب برگشتیم. حاجی خودش پشت فرمان نشست، یک دفعه دیدم که مهرشان را گذاشتند و همان پشت فرمان ماشین نماز شبشان را خواندند.

علی بحیرایی

مدیر کل صبور

وقتی ساختمان دو طبقه مهمانسرای قدیم را ساخته بودیم، عده‌ای در میناب شایعه کرده بودند که حاج عبدا... والی، توی دل کوه‌های بشاگرد قصر ساخته است. همان‌هایی که هرچند وقت یک‌بار، حرکتی را بر علیه حاجی شروع می‌کردند ولی هیچ‌گاه به هدف خود دست نیافتند. در همان ایام یک روز از میناب حرکت کرده بودم که جوانی دست بلند کرد. ایستادم. آمد جلو و گفت: می‌خواهم بروم خمینی‌شهر. گفتم من هم همان‌جا می‌روم. آمد بالا. در راه صحبت شد. گفتم برای چه کاری می‌خواهی بروی؟ گفت من معلم هستم و می‌خواهم بروم کاخ حاج عبدا... را ببینم. بدون این‌که خودم را معرفی کنم گفتم خوب است  تشریف بیاورید و ببینید ولی قصر نیست، یک ساختمان دو طبقه است. طبقه بالا یک اطاق، آشپزخانه و دستشویی برای مهمان‌هاست و پایین هم قرار است صندوق قرض‌الحسنه شود. گفت نه شما خبر نداری! قصر بزرگی ساخته! غروب بود که رسیدیم خمینی‌شهر. حاجی توی محوطه قدم می‌زد و منتظر من بود. پیاده شدیم. به آن جوان معلم نگفتم که این آقا همان والی است. طبق روال همیشه حاجی سلام و احوالپرسی گرم و صمیمانه‌ای کرد و گفت خسته هستید، بفرمایید یک چای بخورید. چای که خوردیم حاجی پرسید آقا را معرفی نکردید. گفتم ایشان معلم هستند و آمده‌اند قصر حاج عبدا... والی را ببینند. حاجی متوجه شد که من خود را معرفی نکرده‌ام. بعد هم رو کردم به معلم و گفتم این همان قصر حاجی والی است. تعجب کرد و گفت نه بابا! خود حاجی کجاست؟ گفتم حاجی همین آقاست که کنار شما ایستاده. بهت زده شد. شب که سفره شام را انداختیم، وقتی سادگی سفره و صمیمیت حاجی را دید همان‌جا تصمیم گرفت که چندین سال در بشاگرد بماند و معلمی کند.

محمود والی

مرد خستگی‌ناپذیر

در همان سال‌های اول که رفت و آمد در جاده بشاگرد هم سخت بود و هم از جهت زمان طولانی، بعضی از مسئولین مملکتی از میناب با هلی‌کوپتر به بشاگرد می‌آمدند. یادم نمی‌رود یکی از مسئولین قرار بود به بشاگرد بیایند. همراه با حاجی به میناب رفتیم، وقتی آن مسئول با محافظین سوار هلی‌کوپتر شدند، دیگر جایی برای حاج عبدا... نماند و محافظین هم می‌گفتند ما باید همگی همراه ایشان باشیم. آن‌ها با هلی‌کوپتر رفتند و من و حاجی با ماشین. وقتی به خمینی‌شهر رسیدیم، متوجه شدیم که آن مسئول محترم دیدارشان را از منطقه انجام داده‌اند و به میناب برگشته‌اند. حاجی دوباره برگشت به سمت میناب. هر چه من و دیگر دوستان اصرار کردیم که حداقل مقداری استراحت کنید، ایشان قبول نکرد و گفت: «فرصت نیست. من باید بروم ایشان را ببینم و درباره مشکلات منطقه صحبت کنم.» واقعا این کار برای امثال ما محال بود. آن‌هایی که جاده قدیم بشاگرد را دیده‌اند می‌دانند من چه می‌گویم.

محمود بکتاشیان (مهدوی)

پاسخ سوال پیامبر(ص)

همیشه به ما روحانیون که در بشاگرد مستقر بودیم می‌گفت: «من پادوی شما هستم. من جاده می‌سازم، عمران و آبادانی بشاگرد به عهده من است، اما دین مردم و فرهنگ مردم به عهده شماست. وظیفه من این است که آب و نان مردم را در حد توان مهیا کنم. اگر روز قیامت، پیامبر(ص) جلوی من را گرفت و فرمود که چرا این مردم گرسنه ماندند، جواب ایشان را من باید بدهم، اما اگر سوال از اخلاق و دین مردم فرمود شما باید جواب بدهید!»

محمود بکتاشیان (مهدوی)

همدردی با زیردستان

تابستان بود. همراه با حاجی با یک ماشین پاترول عازم بشاگرد بودیم. چون ماشین کولر داشت، تقریبا سفر راحتی بود. وضعیت جاده به‌گونه‌ای بود که اگر شیشه ماشین را پایین می‌کشیدیم، گرد و خاک زیادی داخل ماشین می‌آمد. اگر شیشه را بالا می‌کشیدیم گرمای طاقت‌فرسا قابل تحمل نبود، کولر این مشکل را حل می‌کرد.
مدتی بعد متوجه شدم به دستور حاجی کولر ماشین را از کار انداخته‌اند. به حاجی معترض شدم و گفتم شما آسم دارید، گرد و خاک برایتان خطرناک است. حاج عبدا... در پاسخ گفت: «ماشین من نباید کولر داشته باشد تا بتوانم به این راننده‌ها به‌خصوص راننده‌های ماشین سنگین بگویم دو سرویس بروید و بیایید! آن‌ها که ماشینشان کولر ندارد!» ناخودآگاه یاد این جمله حضرت علی(ع) به عثمان بن حنیف افتادم که می‌فرماید:
اَاَقنَعُ نفسی بان یُقالَ هذا امیرالمومنین و لا اُشارِکُهُم فی مکارِه الدهر
آیا از خود به این خرسند باشم که گفته شود این امیرالمومنین است، امّا در ناگواری‌های روزگار با مردم شریک نباشم.

محمود بکتاشیان (مهدوی)

عدالت

حاجی عدالت را رعایت می‌کرد. دو تا بقالی سر کوچه ما هست. اگر امروز از یکی از آن‌ها خرید می‌کرد، فردا از دیگری خرید می‌کرد! اگر می‌رفت از یکی خرید کند دیگری می‌دید و متوجه می‌شد، سعی می‌کرد همان روز سایر خریدها را از آن یکی بکند که از هر دو خرید کرده باشد. به ما هم سفارش می‌کرد که این مغازه‌دارها به امید اهل محل مغازه باز کرده‌اند. از همه آن‌ها خرید کنید.

همسر حاج عبدا...

سرباز گمنام

در اولین سفر مهندس میرسلیم به بشاگرد، در خدمت ایشان بودم. در برگشت از ایشان پرسیدم: برای بشاگرد چه باید کرد؟ ایشان گفت: برای خدمت به مردم  بشاگرد باید (والی) را به جامعه ایران معرفی کرد. دو سال بعد در سفر آقای میرسلیم به بشاگرد، باز هم در خدمت ایشان بودم و در بازگشت همان سوال را تکرار کردم که برای بشاگرد چه باید کرد؟ ایشان گفت: «این‌بار با اطمینان بیشتر می‌گویم که برای خدمت به مردم بشاگرد باید (والی) را به جامعه ایران معرفی کرد.»

سیدمهدی طباطبایی‌پور

خادم اهل‌بیت

عاشق اهل‌بیت بود. به‌ویژه حضرت فاطمه (س). اگر برای دهه فاطمیه سخنران دعوت نمی‌کردیم و یا در مسجد خمینی‌شهر برنامه روضه‌خوانی نداشتیم، خیلی ناراحت می‌شد. هر وقت به مسجد می‌آمد و برنامه روضه‌خوانی بود، تا آخر حضور داشت و اشک می‌ریخت و همراه دیگران سینه‌زنی می‌کرد. گاهی به ایشان می‌گفتم شما امروز مهمان داشتید و خسته هستید، تشریف ببرید ما اینجا هستیم تا پایان مراسم. می‌گفت من به احترام اهل‌بیت تا آخر می‌مانم.

سیدمحسن مومنی

روضه حضرت زهرا(س)

در این چند سال اخیر هم جمعیت افزایش یافته بود و هم خشکسالی شده بود. سدّ خمینی‌شهر کفاف نمی‌داد. لذا حاجی با مشورت با متخصصین، تصمیم گرفت با یک نقشه دقیق مهندسی، سد را بالاتر ببرند. این کار انجام شد و منتظر باران بودیم. مدتها گذشت. مرداد ماه بود که حاج عبدا... به من گفت: در خواب دیدم بیست روز دیگر باران می‌آید. تقریبا بیست روز بعد بود که باران بسیار شدیدی باریدن گرفت. همه از شوق باران که مدتها نیامده بود، نزدیک سد جمع شده بودیم. امّا حاج عبدا... نگران استحکام سد بود. او در اطاق خود تنها بود و کسی نمی‌دانست چه می‌کند. ال
رفتند حاجی را آوردند. حاجی وقتی رسید دست من را گرفت و برد روی تاج سد و گفت روضه حضرت زهرا(س) برایم بخوان. روضه را خواندم. حاجی در حالی که اشک می‌ریخت، زد روی زانوی من و گفت: پاشو برویم! دیگر خاطرم آرام شد. واقعا هم آرامش پیدا کرده بود و به‌حمدا... هیچ اتفاقی هم برای سد نیفتاد.

سیدمحسن مومنی

بیت‌المال

حاج عبدا... در امور مالی کمیته امداد بسیار دقیق بود. نه خود استفاده شخصی می‌کرد و نه به کسی اجازه این‌گونه سوء‌استفاده‌ها را می‌داد. در سال‌های اخیر که حاجی به‌علت شدت یافتن بیماری، رژیم غذایی داشت با این‌که رژیم غذایی ایشان خیار بود و گوجه و سایر سبزیجات، اما هزینه آن را شخصا پرداخت می‌نمود.
یادم نمی‌رود زمانی که طلاب حوزه علمیه بشاگرد را برده بودیم اردوی مشهد، طلبه‌ها از مشهد یک «عبا» برای حاجی سوغات آوردند و به ایشان هدیه کردند. از طرفی هم مدیر حوزه تعداد پنج عبا برای طلاب ممتاز حوزه خریده بود. فاکتور پنج عبا را در جمع فاکتورهای اردوی مشهد تحویل داده بودیم. حاجی وقتی فاکتورها را دیده بود فکر کرده بود که عبای اهدایی به ایشان یکی از این پنج عبا بوده. من را صدا کرد و در حالی‌که خیلی ناراحت بود گفت: حاج آقا مومنی! شما به من عبا هدیه می‌کنید و فاکتور آن را با امداد حساب می‌کنید. وقتی که توضیح دادم که این‌طور نیست، گفت: حالا دیگه خیالم راحت شد.

سیدمحسن مومنی

اسطوره استقامت

سال 81 بود. حاجی برای شرکت در یک جلسه مهم، از بشاگرد به تهران آمده بود. طبق روال، من راننده حاجی بودم و ایشان را رساندم به مکان جلسه. متاسفانه آن روز سنگ کلیه حاجی حرکت کرده بود و اذیتش می‌کرد، چندین سال بود که با این بیماری کنار آمده بود. حاجی رفت در داخل جلسه. من هم مدتی در ماشین نشستم، اما دیگه حوصله‌ام سر رفت و رفتم داخل جلسه. سلام و علیکی کردم و یک گوشه نشستم. چند لحظه‌ای نگذشته بود که دیدم حاجی آرام آرام تکان می‌خورد. از زیر میز نگاه کردم دیدم بدجوری پایشان را روی زمین می‌زنند. فهمیدم که دیگه خیلی داره درد می‌کشه. چون حاجی خیلی در مقابل درد صبور بود.  چند بار با چشم و ابرو اشاره کردم به حاجی که برویم. ولی حاجی قبول نکرد. یک ربعی گذشت. دیگر طاقت نیاوردم چون می‌دیدم که بد طوری درد می‌کشد. پا شدم گفتم آقای مهندس این جلسه را شما قطع کنید. گفت برای چه؟ گفتم بابام داره می‌میره. گفت: چی شده؟ گفتم داره سنگ کلیه را دفع می‌کند. حاجی هم بلند شد و گفت مگر نگفتم این حرف را نزن.
وقتی آن‌ها فهمیدند که چی شده، مهندس در حالی‌که اشک می‌ریخت حاجی را بغل کرد و گفت بیا برویم بیمارستان. حاجی هم که از بیمارستان فراری بود. حاجی را آوردیم خانه. تقریبا ساعت 5 عصر بود که چند آمپول تزریق کردند و حاجی هم که یک قطعه سنگ دفع کرده بود دراز کشید و دستش را گذاشت زیر سرش و خوابش برد.
متکایی آوردم، سرحاجی را آرام بلند کردم و متکا را زیر سرش گذاشتم. از خواب پرید و گفت چیه؟ گفتم هیچی. چون درد داشت تا دوباره خوابش ببرد، چند لحظه‌ای طول کشید. گفتم حاجی دیگه بس نیست؟ گفت چی بس نیست؟ گفتم ببین حاجی تا بشاگرد هستی که صبح تا شب میدوی. تهران هم که می‌آیی صبح تا شب در جلسه‌ای. در مریضی هم که کارهات را رها نمی‌کنی. آیا دیگه بس نیست؟ نمی‌خواهی یک مقدار از این فشارها کم کنی؟ حاجی که کم کم داشت چشمانش بسته می‌شد و حالت خواب و بیدار داشت گفت: «شده تا به‌حال یه پیرزن بیاد جلوت با یه عصا، بگه حاجی کی بالاخره این کمک‌ها به ما می‌رسه؟» این را گفت و خوابش برد.

محمدصادق والی

حاجی کم نگذاشت

فکر نمی‌کنم در طول این بیست و چند سالی که حاجی در بشاگرد بود، ما دو سال ایشان را در تهران دیده باشیم. اگر بخواهم ساعات حضور ایشان را در کنار خانواده جمع بزنم، فکر نمی‌کنم از چهار یا پنج ماه بیشتر شود. البته من نسبت به مادر و برادر و خواهرم بیشتر با حاجی بودم. چون در کمیته امداد امام حضور داشتم و روزهایی هم که پدرم در تهران بود رانندگی ایشان را به‌عهده داشتم. البته وقتی به مقصد می‌رسیدیم معمولا یا مصلحت نبود در جلسه شرکت کنم یا جای پارک ماشین گیر نمی‌آمد و مجبور بودم در ماشین باشم، تا حاجی برگردد. با این حال شاید من پنج الی شش ماه در طول این بیست و چند سال حاجی را دیدم.
با وجود آن‌که پدرم در تهران نبود، پدرم از ما دور بود، اما هرگز برای ما کم نگذاشت...

محمدصادق والی

مرد منتخب

مرتب با حاجی بحث داشتم. بارها به حاجی می ‌گفتم، وظیفه و ایثار هم حد و مرزی دارد. این همه پیشنهاد پست‌های خوب در تهران به شما می‌دهند! چرا قبول نمی‌کنید؟ شما یک زمانی در این کشور مدیر کل توزیع خودرو بودید! همه پیشرفت می‌کنند و شما پسرفت! الان کارمند شما وضع زندگی‌اش از شما به‌مراتب بهتر است. شما یک مدیرکل هستی دیگران هم یک مدیرکل، اما این وضع خانه مسکونی شماست.
در جواب می‌گفت: من برای پول کار نمی‌کنم. اگر دنبال پول بودم، قبل از انقلاب هم در بانک بودم هم در بازار. من دنیا را سه طلاقه کردم. من در مقابل مردم بشاگرد مسئول هستم!
گاهی از روی شوخی به حاجی می‌گفتم: حاج عبدا... والی شما در 57 گیر کردی بیا بیرون، الان سال 80 است. حاجی با همان لحن گرم و صمیمی، لبخندی میزد و می‌گفت: من 57 خودم را با 2020 شما عوض نمی‌کنم.
این بحث‌ها و گفتگوهای من با حاجی ادامه داشت، اما در نهایت 4 سال قبل از فوت حاجی بود که به این نتیجه رسیدم که حاجی یک «منتخب» است. او انتخاب شده است. دست ما هم نیست.

محمدمسعود والی

مومن واقعی

روزهایی که حاجی در تهران بود، صبح که می‌آمدم حاجی را ببرم کمیته امداد یا جایی که جلسه داشت، وقتی می‌نشست توی ماشین می‌گفت: صادق آرام رانندگی کن می‌خواهم زیارت بخوانم. اول دو رکعت نماز می‌خواند، بعد زیارت عاشورا و بعد هم سوره «یس» را می‌خواند. اگر مسیر دور بود یا ترافیک آن‌قدر زیاد بود که دیر می‌رسیدیم، سوره «واقعه» را هم می‌خواند، و الا سوره واقعه را در بازگشت می‌خواند.
پدرم یا در ماشین مشغول خواندن دعا و زیارت بود و یا این‌که سرش پایین بود و چرت می‌زد. واقعا روزهایی که پدرم در تهران بود، بهترین فرصت برای رفع خستگی او همین لحظاتی بود که در ماشین و یا در مسیر حرکت و جابه‌جایی بود.

محمدصادق والی

هدایای مدیرکل

تا آن‌جا که من اطلاع داشتم، درآمد او از محل بازنشستگی بانک بود. وقتی یاران بشاگرد به دیدنش می‌آمدند به نحو احسن پذیرایی می‌نمود و در موقع رفتن از باب قدردانی هدیه‌ای عنایت می‌کرد. این هدیه بنا به آن‌چه در بشاگرد بود تنوع داشت.
گاهی یک صندوق پرتقال، گاهی چند بسته خرما و ... اما نکته مهم که شاید بسیاری از مهمان‌ها خبر نداشتند این بود که پول این هدایا را از جیب شخصی خود می‌داد. هیچ وقت از کمیته امداد هزینه نمی‌کرد. پول صندوق میوه را حساب می‌کرد و به حساب کمیته واریز می‌نمود. یادم هست که یک سال سیصد هزار تومان بابت این هدایا پرداخته بود و حال این‌که مهمان‌ها آمده بودند، طرحی را راه‌اندازی کنند یا در ساخت مدرسه‌ای کمک کنند یا ... هیچکدام مهمان‌های شخصی او نبودند.

محمدرضا زرشکی

والی علوی

دیگ غذا را گذاشتیم عقب وانت پاترول و بردیم برای روستای «پوسمن». موقع رفتن من بودم و حاجی. اما موقع برگشت یکی دو نفر اضافه شدند. لذا حاجی گفت من عقب وانت می‌نشینم و هرچه اصرار کردند که حاجی جلو بنشیند فایده نکرد. حاجی رفت عقب نشست و من هم پریدم کنار حاجی. ماشین حرکت کرد. سر هر پیچ وقتی ترمز می‌زد، کلی گرد و غبار و خاک روی سر و لباس ما می‌نشست. آن‌ها که بشاگرد می‌آمدند می‌دانند من چی می‌گم. رسیدیم خمینی‌شهر. چند نفری آمده بودند حاجی را ببینند. فکر می‌کنم از استانداری بودند و حاجی را هم نمی‌شناختند. یکی از آن‌ها آمد جلو و از حاجی پرسید رییس اینجا کیه؟ حاجی در حالی‌که مشغول تکان دادن گرد و خاک از لباس‌های ساده و کفش‌های کتانی خود بود گفت: اینجا رییس نداره. گفت مگه میشه؟ گفت بله میشه، اینجا مسئول داره.
فکر کرد حاجی کارگر کمیته امداد است. گفت شما کارگر اینجا هستید؟ حاجی گفت بله. در همین حال یکی از کارمندان آمد جلو و گفت حاجی جواب فلان نامه چی شد؟
آن شخص تازه متوجه شد و عذرخواهی کرد. حاجی با همان لحن گرم و صمیمی همیشگی خود گفت: ما واقعا کارگر این مردم هستیم!

محمدمسعود والی

سروی از باغ آزادی

ابعاد شخصیتی حاجی را نمی‌توانم بیان کنم. فقط می‌توانم بگویم که حاج عبدا... مصداق تمام و کمال این دوبیتی بود:
گر مرد رهی میان خون باید رفت            از پای فتاده سرنگون باید رفت
تو پای به راه در نه و هیچ مگوی            گود راه بگویدت که چون باید رفت
بارها به حاجی می‌گفتم اگر ایثار است، اگر خدمت است، گمان می‌کنم شما انجام وظیفه کرده باشی. شاید خانواده هم حقی داشته باشند. البته گاهی هم این را اضافه می‌کردم که شاید کسی به خدمات شما توجه نداشته باشد. حاجی در پاسخ می‌گفت شما تصور می‌کنید من برای افراد خاصی کار می‌کنم و یا برای پست و مقام زحمت می‌کشم؟ نه، من با خدا معامله کرده‌ام!
چندین بار به او پیشنهاد دادند که کاندیدای مجلس بشو. در جواب می‌گفت اگر کاندیدای مجلس شوم والی نیستم. چند سال قبل به خاطر ناراحتی ریه‌ای که پیدا کرده بود، دکتر پیشنهاد عوض کردن مکان اسکان ایشان را داده بود. با هم رفتیم زمینی را دیدیم و قرار شد به اتفاق خانه را بسازیم. گفتم چه کنم؟ گفت زمین را قولنامه کن. من هم رفتم زمین را قولنامه کردم. به حاجی گفتم حالا برای ساخت نیاز به پول است. گفت برو منزل من را بفروش، من که عازم بشاگرد هستم. گفتم حاجی این کار سه تا چهار ماه طول می‌کشد تا مشتری پیدا شود و بفروشم. شما در بازار این همه اعتبار دارید، این همه دوستان صمیمی دارید، از یک نفر 10 یا 15 میلیون قرض بگیرید تا خانه را بفروشیم و بدهیم. ایشان ناراحت شد و گفت: من نه آن خانه را می‌خواهم و نه آن زمین را و نه از کسی 15 میلیون می‌گیرم برای خودم سرمایه کنم!

مجید والی

مدیرکل شبانه‌روزی

ساعات کار یک مدیرکل تعریف دارد. از ساعت 8 صبح مثلا تا ساعت 4 بعدازظهر، اما کار حاج عبدا... 24 ساعته بود. حتی اگر کسی نیمه شب هم می‌آمد و کاری داشت، حاجی نه تنها رو ترش نمی‌کرد، بلکه اگر می‌شد کار او را حل می‌کرد. خود را وقف خدمت به مردم بشاگرد کرده بود. بارها شاهد بودیم که افراد گرفتار نیمه شب درب اطاق او را می‌زدند. یکی می‌گفت که حاجی به دادم برس که زنم زایمان دارد و دیگری ... اما هیچ وقت حاجی نمی‌گفت حالا نیمه شب است برو صبح بیا.

محمدرضا زرشکی

ناظر واقعی

تخصص من زمین‌شناسی است. لذا در بشاگرد برای پیدا کردن خاک رس، شن، ماسه، آهک و ... همراه با حاج عبدا... زیاد کوه می‌رفتیم. برایم خیلی جالب بود که در کنار آن فضای معنوی کوه، حاجی همواره دنبال دانستن و یاد گرفتن بود. سنگی را برمی‌داشت و از ویژگی‌های آن سوال می‌کرد. یا سوال می‌کرد چرا این قسمت از زمین این‌گونه است. او خود را مسئول می‌دانست از آغاز تا پایان یک پروژه نظارت کامل داشته باشد و لذا باید با کار، مراحل آن و چگونگی آن آشنا می‌شد تا بتواند به‌نحو جدی کار را نظارت کرده و به ثمر برساند.

محمدرضا زرشکی

خادمی مهربان

یادم می‌آید در سفری به بشاگرد فردی دست بلند کرد. حالا من توجه داشتم یا نداشتم، رد شدم. مرحوم والی بلافاصله معترض من شد که این‌ها قلبشان می‌شکند. اگر دست بلند می‌کنند حتما یک نیش ترمزی کنید و بایستید و حرف این‌ها را بشنوید و جواب سلام آن‌ها را بدهید و رد شوید.
این تذکر مرحوم والی در واقع نشان از قلب رقیق و علاقه عمیق و شدید او به مردم آن خطه بود. از بشاگردی‌ها هم باید تشکر کرد که حقا نسبت به این خدمتگزار خادم و خالص خود شاکر بودند، آن‌گونه که مرحوم والی را در حقیقت رییس جمهور خود می‌دانستند. گویی این خطه بشاگرد که 7000 کیلومتر مربع وسعت دارد، یک جزیره مستقلی در کشور ایران است که روسای سه قوه مجریه، مقننه و قضائیه آن والی است.

محسن صراف زاده

فن مدیریت

افرادی که می‌آمدند بشاگرد کار کنند معمولا از روی عشق و علاقه به مردم محروم بود و لذا در حد توان کار می‌کردند. اما اگر بعضی‌ها تنبلی می‌کردند و یا به فکر کم کاری می‌افتادند، می‌دانستند که در مقابل حاجی حرفی برای زدن ندارند. هرچه بگویند حاجی جواب آن را آماده دارد و به قول خودشان حاجی از خودشان به کار بیشتر آشنا بود. واقعا هم همین‌طور بود. حاجی چنان به امور «بنایی»، «معماری»، «مهندسی» و .. آشنا شده بود که به‌راحتی عیوب کار را متوجه می‌شد و همین یکی از علل موفقیت حاجی در امور منطقه بود.
یادم می‌آید که با حاجی رفتیم به یکی از روستاها برای دیدن یک پروژه عمرانی. در مسیر برخوردیم به یکی از کارگران آشپزخانه. حاجی شیشه را داد پایین و گفت چرا فلان لوله در آشپزخانه گرفته است؟ بنده خدا دست و پایش را گم کرد و توجیهی کرد و مانده بود که حاجی کی رفته آشپزخانه و دیده. در ادامه رفتیم سراغ پروژه ساختمان‌سازی حوزه علمیه خواهران. همین که رسیدیم حاجی به معمار گفت این نبشی‌ها چرا بیرون آمده و باید این‌طور باشد. معمار هم که دید حاجی بر کار مسلط است و توجیهی ندارد، گفت: چشم درستش می‌کنم.

محسن لب خندق

هتل بشاگرد

حاجی خیلی مهماندوست بود. جانش را فدای مهمان می‌کرد. گاهی آن‌قدر مهمان منزل ما بودند که برای خواب جا کم می‌آوردیم، من و بچه‌ها می‌رفتیم منزل پدر و مادر حاج عبدا... . بعضی از روی شوخی و مزاح اسم خانه ما را گذاشته بودند «هتل بشاگرد».
یک بار از بشاگرد خانمی را آورده بودند که بچه‌دار نمی‌شد تا در تهران مداوا شود. وقتی او را به خانه آوردند خطاب به من گفتند: حتما از رخت‌خوابی که برای مهمان کنار گذاشته‌ای برای استراحت او استفاده کن. سر یک سفره با هم غذا بخورید. دکتری که خودت می‌روی او را هم ببر تا راهنمایی کند که چه کار کنید و ... این خانم را با خانم دیگری که همراهش بود گذاشت و خودش به بشاگرد رفت و در مدت یک ماهی که این‌ها منزل ما بودند از بشاگرد به تهران نیامد تا این‌ها راحت باشند.

همسر حاج عبدا...

به عمل کار برآید

حاجی وقتی برای سرکشی به امور عمرانی و ساختمان سازی می‌رفت و یا در مسیر میناب - بشاگرد و یا بشاگرد - میناب، در ضمن سری هم به پروژه‌ها می‌زد، می‌دید یک پروژه ساختمانی به کندی پیشرفت می‌کند و یا می‌دید کار لنگ است، فوری از ماشین پیاده می‌شد، چفیه را بر سر می‌بست، یا علی می‌گفت و فرغون را بر می‌داشت و شروع می‌کرد به کار.
حتی گاهی کارگرها به نوبت با فرغون ایستاده بودند تا فرغون آن‌ها پر شود و ببرند، حاجی می‌آمد سر صف می‌ایستاد و می‌گفت احترام بزرگترها را داشته باشید، خارج از نوبت فرغون را پر می‌کرد و می‌رفت.
این کار حاجی از هزار حرف موثرتر بود و آن‌چنان شوقی در افراد ایجاد می‌کرد که کار آن‌ها چند برابر می‌شد.

حسین الفت

خسته‌ای؟ نه

سال 61 که حاجی برای اولین بار به بشاگرد آمد با او آشنا شدم. آن‌ها چند نفر بودند، ولی هرکدام پس از مدتی رفتند و حاجی ماند. با حاجی می‌رفتیم منطقه را می‌دیدیم. گاهی توی گردنه‌ها الاغ نمی‌توانست بالا برود، حاجی صدا می‌زد «علی داستانی الاغ دادی به ما به‌جای این‌که اون مرا بکشه من باید الاغ را بکشم.» خدا رحمتش کند آدم خوش اخلاقی بود.
یک روز پرسید اهالی روستا کمک می‌کنند تا جاده بزنیم؟ گفتم بله. رفت بیل و کلنگ آورد و خودش اول شروع کرد. حاجی کلنگ می‌زد. برای این‌که خسته نشود، می‌رفتم کلنگ را از دستش می‌گرفتم. حاجی دیلم را برمی‌داشت، دیلم را می‌گرفتم حاجی بیل بر می‌داشت. خدا شاهد است حاجی بیشتر از ما کار می‌کرد. همه ما خسته می‌شدیم اما حاجی نه.

علی داستانی

استراحت در تهران

حاجی وقتی می‌آمد در تهران، اسمش این بود که آمده به خانواده سر بزند، اما یا در تهران جلسه داشت یا برای پیگیری امور بشاگرد  به ورامین، دماوند، قزوین، قم، اصفهان، یزد و ... سفر می‌کرد. تازه وقتی هم که می‌آمد، یکی مراجعه می‌کرد درب منزل و از او برای حل مشکل ازدواج دخترش کمک می‌خواست، یکی تلفن می‌زد و از او می‌خواست برای حل شدن مشکل خانوادگی او پا در میانی کند، تلفن همراه زنگ می‌زد و یک نفر از بشاگرد کسب تکلیف می‌کرد و گاهی هم هر سه هم‌زمان با هم به صدا در می‌آمدند. زنگ خانه، زنگ تلفن و زنگ همراه. معلوم بود همه با حاجی کار دارند. اگرچه حاجی از روی شوخی می‌گفت خانم با شما کار دارند، گوشی را بردار.

همسر حاج عبدا...

یک چادر و یک بشاگرد

شب بود، برای نماز مغرب و عشا رفتم مسجد. نماز را که خواندم، مراسم عزاداری شروع شد. آن شب دانش‌آموزان بودند، مهمان هم داشتیم. شاید حدود هزار نفری در مسجد مشغول عزاداری بودند. حاجی گوشه مسجد نشسته بود. رفتم کنار حاجی نشستم. توی افکار خودم بودم که حاجی دستش را روی زانوی من گذاشت و گفت چیه؟ امشب توی مجلس نیستی؟ گفتم حاج آقا دیگه خسته شدم. چرا بعضی‌ها این‌گونه بر علیه شما و کمیته امداد جوسازی می‌کنند؟ ایجاد جو سیاسی به چه قیمتی؟ به قیمت تعطیل شدن خدمت به این مردم فقیر!
حاجی گفت: آقای علی خاصی، زمانی‌که من به بشاگرد آمدم یک چادر داخل بشاگرد زدم. یک چادر بود و یک بشاگرد. چه کسی فکر می‌کرد روزی در بشاگرد چنین مراسم پرشوری در عزاداری امام حسین برپا گردد؟ این را بدان تا خدا نخواهد، برگی از درختی نمی‌افتد. همه چیز در اراده اوست.

ناصر علی خاصی

سرباز مهدی

حاج عبدا... علاقه وافری به طلبه‌ها، حوزه علمیه و درس‌های آن داشت. حتی یک زمانی دروس حوزه را هم شروع کرد. مقداری هم خواند، اما مشغله‌های فراوان اجرایی مانع ادامه آن شد. البته گاهی عبا روی دوش می‌انداخت و در جمع طلبه‌های حوزه می‌نشست. حاجی خودش می‌گفت هر وقت خسته می‌شوم می‌آیم حوزه، وقتی طلبه‌ها را می‌بینم شارژ می‌شوم و سرکار برمی‌گردم. حاجی برای تاسیس حوزه و ساخت و ساز حوزه علمیه زحمات فراوانی کشید. یادم نمی‌رود قرار بود 15 شعبان حوزه افتتاح شود، ولی چون بعضی از مهمان‌ها نرسیده بودند، به 16شعبان افتاد. ما در جمع طلبه‌ها بودیم و نگران از این‌که چگونه افتتاحیه را برگزار کنیم که خوب از آب و گل درآید. همین موقع یک نفر پیغام آورد که حاجی گفته اگر مشکلی نیست قبل از ظهر افتتاحیه انجام گیرد. گفتم مانعی ندارد. دقایقی بعد دیدم صدا می‌آید. آمدم بیرون دیدم حاج عبدا... راه افتاده و جمعیت هم پشت سر حاج عبدا... و با چه شور و عشق و علاقه‌ای شعر همیشگی طلبه‌ها را که با این بیت شروع می‌شود می‌خواند:
ای ولی‌عصر و امام زمان               ای سبب خلقت کون و مکان
مکانیک ماشین را رها کرده بود و بنا و کارگر بیل و کلنگ را و همه و همه به این جمع پیوسته بودند. ما و طلاب هم به جمع پیوستیم. هر کسی برای خودش حالی داشت، اشک می‌ریختند و هم‌خوانی می‌کردند. حاجی هم حال عجیبی داشت. آن‌چنان گریه می‌کرد که شانه‌هایش می‌لرزید. هنگام افتتاح حوزه خطاب به حاج آقای مهاجر که از اصفهان برای افتتاح حوزه آمده بودند گفت:
«من از شما فقط همین را می‌خواهم که به آقا بفرمایید یک نگاهی هم به ما کوچولوها بکند. ما توی این بیابون‌ها آمدیم فقط به‌خاطر آقا، اما هنوز موفق نشدیم. خواهش می‌کنم دعا کنید دیدار نصیب همه‌ی این عزیزان بشود.»

سیدمحسن مومنی

احترام به روحانیت

حاجی به روحانیت بسیار احترام می‌گذاشت. واقعا معتقد بود که این لباس پیامبر و لباس سربازان امام زمان است. لذا در طول این سال‌ها که من در بشاگرد بودم هرگز ندیدم که جلوی یک روحانی حرکت کند! حتی گاهی که مهمان‌های سرشناس و مهمی برای حاجی می‌آمد مانند وزیر، معاون وزیر و ... آن‌ها احترام به حاجی می‌گذاشتند و سعی می‌کردند حاجی را مقدم بدارند، ولی حاجی روحانیون را مقدم می‌داشت.

محمود بکتاشیان (مهدوی)

بهترین کار

هرچه بشاگرد  آبادتر می‌شد حاجی را بیشتر می‌شد شاد دید. وقتی خانه‌ای ساخته می‌شد و بچه یتیمی در آن پناه داده می‌شد، برق شادی در چشمان حاجی می‌درخشید. وقتی ساخت بیمارستان تمام می‌شد و حاجی می‌دید که دکتر آمده و مشغول مداوای بیماران است و یا وقتی که از کنار مدرسه رد می‌شد و دانش‌آموزان را در صف صبحگاه می دید بسیار خوشحال می‌شد. اما هیچ کدام از این‌ها به اندازه ساخت حوزه علمیه حاجی را خوشحال نکرد. وقتی حوزه افتتاح شد آن‌چنان حاجی شوق کرده بود که وصف آن برایم ممکن نیست. وقتی حاجی وارد حوزه می‌شد و طلبه‌ها سرود آقا امام زمان را می‌خواندند، اشکش جاری می‌شد. حاج عبدا... بهترین کار خود را در بشاگرد تاسیس حوزه علمیه می‌دانست.

محمود والی

تلخ‌ترین خاطره

یک سوالی بود که خیلی دوست داشتم از حاجی بپرسم. ولی مجال نمی‌شد. یک شب در میناب بودیم، آخرهای شب که حاجی در اطاق خود مشغول استراحت بود، اجازه گرفتم وارد شدم و به هر زحمتی بود حاجی را راضی کردم. دوربین هندی‌کم را آماده کردم و از حاجی پرسیدم تلخ‌ترین خاطره شما در بشاگرد چیست؟ حاجی گفت:
«خاطره تلخ از بشاگرد زیاد دارم. ولی یک مورد روی من اثر خیلی بدی گذاشت. یک دختر خانم با برادر دو قلویش در اطراف روستای «کونک» زندگی می‌کردند. بچه یتیم بودند. وقتی من به آن روستا رفتم مالاریا گرفته بودم و تب شدیدی داشتم. دو یا سه روز قدرت حرکت کردن نداشتم. این‌ها دو کپر داشتند که من در یکی از آن دو کپر خوابیده بودم. این خواهر سه روز از من پرستاری کرد. این قضیه گذشت تا این دختر خانم بزرگ‌تر شد. واقعا انسان نمونه‌ای بود. هر که به آن روستا می‌رفت از مهربانی او تعریف می‌کرد. به سن ازدواج رسید و ازدواج کرد و شش ماه پس از ازدواج بیمار شد. وقتی خبردار شدم با آن همه مشکلات و نبود راه همراه با دکتر حرکت کردم. وقتی بالای سر او رسیدم یک ساعت بود که به رحمت خدا رفته بود. خیلی متاثر شدم. حتی دکتر گریه می‌کرد. چرا باید یک دختر خانم جوان در آغاز زندگی پر از امید به‌علت نبود جاده و حتی عدم امکان حمل با شتر به درد آپاندیسیت بمیرد»

مختار پورولی

لبخند مدیرکل

حاجی رفته بود در روستای «ورمنچ». وقتی آمد خیلی ناراحت بود. چایی درست کردم. اما نخورد. گفتم حاجی چی شده؟ گفت توی روستای ورمنچ دو تا دختر بچه هستند هم معلول و هم نابینا. ای کاش می‌شد برایشان کاری کرد. گفتم حاجی ناراحت نباش. ان‌شاءا... درست می‌شود.
حاجی مرتب پی‌گیر بود تا این‌که دکتر نیلی قول داد با عمل بینایی آن‌ها را برگرداند. قرار شد من بچه‌ها را بیاورم تهران. بچه‌ها را آوردم و دکتر نیلی هم عمل را انجام داد و چشمانش خوب شد. وقتی حاجی این بچه‌ها را دید یک لبخندی روی لبانش نقش بسته بود که انگار خداوند همه دنیا را به او داده است. زمانی‌که چشم‌های این‌ها باز شد همه وجود حاجی شده بود این دو تا بچه. با یک عشق و علاقه‌ای آن‌ها را می‌بوسید که قابل وصف نیست.

امیر والی

قیام والی

وقتی با بشاگردی‌ها در مورد حاجی والی صحبت می‌کردم هر کسی با صداقت کامل و با اشک دیده حاجی را از دیگران ممتاز می‌دانست و به اندازه دانسته‌ها و شناخت خود از حاجی یادی می‌کرد و حرفی می‌زد، ولی حرف‌های «جعفر  صدراللهی» پیر مرد 70 ساله‌ای که خود را اهل روستای «کونک» معرفی می‌کرد، برایم خیلی جالب بود. آن‌جا که با لهجه شیرین و با آه و افسوس خود می‌گفت:
«حاج عبدا... سال 60 آمد اینجا. در پشت الاغ من راهنما بودم و حاجی را روستا به روستاها می‌بردم. حدود 600 روستا را با الاغ رفت. اصلا آن زمان اسمی از بشاگرد در ارگان‌های دولتی و در نقشه آن‌ها نبود. والی بشاگرد را ساخت. اول برای ما راه آورد، بعد برق آورد، دبستان  برای ما ساخت، مسجد برای ما ساخت و ... مردم او را قاضی و حاکم خودشان می‌دانستند و حرف حاجی والی را روی چشمشان می‌گذاشتند. به نظر من سه قیام تا به‌حال بوده. اولی قیامی که سیدالشهدا کرد و اسلام را زنده کرد. دومی قیامی که خمینی بت‌شکن کرد و انقلاب کرد و ایران را نجات داد. سوم قیامی که حاجی والی کرد و این مردم محروم را زنده کرد و بشاگرد را آباد کرد. اما الان افسوس و صد افسوس که این نعمت از ما گرفته شد. یعنی اگر حاجی دو سال دیگر بود، این بشاگرد گلستان می‌شد. اما چه حیف که رفت...»

مهدی اردستانی

بمیرم الهی مادر

سال 63 حاجی مرا برد به بشاگرد. در کپر بودیم، حاجی نبود. پا شدم رفتم بیرون، خانم‌ها مشک دستشان بود و می‌رفتند سرچشمه آب خوردن بیاورند. گفتم من را هم ببرید سر چشمه، گفتند حاجی دعوامان می‌کند. گفتم نترسید دعوامان نمی‌کند. رفتیم سر چشمه، یک حوض بود آب از زیر کوه ریزه ریزه می‌آمد داخل حوض دیدم داخل حوض همه چیز هست. قورباغه هست، زالو هست، و ... گفتم خدا مرگم بده عبدا... از این آب می‌خوره. بچه‌هام از این آب می‌خورند. بمیرم الهی. به کپر اومدم دیگه نه آب خوردم، نه نان خوردم، نه غذا و نه چایی. فقط بیسکوئیت و نوشابه می‌خوردم. وقتی حاج عبدا... اومد گفتم عبدا... جان الهی فدات شوم آب قورباغه می‌خوری. گفت سر چشمه آبش تمیز است. گفتم مرا ببر ببینم. گفت باشد می‌برم. یک هفته مرا سر دواند آخر هم سر چشمه نبرد.

مادر حاج عبدا...

انسان بهشتی

وقتی به بشاگرد رفته بودم خیلی دوست داشتم که داخل کپرها را ببینم و دقایقی را در آنجا بگذرانم. به اتفاق آقای والی ابتدا به کپر یک پیرزنی رفتیم که «مش مریم» نام داشت. او قدری بیمار بود و به سختی حرف می‌زد. به استقبال ما آمد و ما را به داخل کپر دعوت کرد. وقتی وارد آن شدم، مبهوت مانده بودم و تمام زندگی این پیرزن یک حصیر و زیلو، دو پتو، یک چراغ و یک صندوق کوچک که در گوشه‌ای از کپر بود.
پیرزن به آرامی صحبت می‌کرد و می‌گفت غذای ما قبلا اغلب نان و فلفل بوده که نان آن را از آرد هسته خرما به‌وسیله خرد کردن آن به‌دست می‌آوردیم، ولی حالا کمیته امداد برای ما آذوقه می‌آورد و تقریبا تمامی مردم این منطقه تحت پوشش کمیته امداد بوده و مستمری دریافت می‌کنند. شب در جلسه‌ای با حضور مسئولین کمیته امداد شرکت کردم. بعد از خوردن شام، حاج عبدا... از من خواست که هر طور که می‌توانم به این بچه‌ها کمک کنم. او می‌گفت که این بچه‌ها به کمک نیاز دارند.
با حاج عبدا... که صحبت می‌کردم احساس عجیبی داشتم. از این‌که در کنار چنین انسان بزرگواری هستم که بهترین سال‌های عمر خود را صرف خدمت به این مردم محروم کرده است، احساس خوشایندی داشتم. او می‌تواند الگوی انسان‌هایی باشد که جسم و روحشان مملو از عشق خدمت به مردم است. وقتی او با من صحبت می‌کرد، احساس می‌کردم که با یک انسان اهل بهشت صحبت می‌کنم. این اطمینان از آن روست که در تمام دوران نوجوانی و جوانی در محله خیابان عارف با او و خانواده‌اش آشنا بوده و با هم فوتبال بازی می‌کردیم.

مجید جلالی

 

برگرفته از کتاب: "اسطوره‌ی خدمت، حاج عبدالله والی به روایت یاران"